تبليغاتX
خاطرات میلات

خاطرات میلات

بــــــــــدو کــه روز کـــــوتاهه                پــــــــــاییز آخـــر راهه                  هنـــــــدونه رو آوردی؟

 جــوجه هاتــــو شـــمردی؟             زمســـــــــتونه امـــــــــشب            یلــــــــــــــدای همـــگی مبارک...

سلام امیدوارم امشب همه بترکونید و کنار خانوادتون باشید فقط اومدم یلدا رو تبریک بگم برم ...

>>>>>>>یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلدا مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبارک<<<<<<

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 2:25 PM توسط میلات|

سلام امروز حالم نه خوبه نه بد یه طوریم حالم گرفته است ۱۲تا از رفیقام مسافرتن

 

(یا دانشجو تشریف دارن که رفتن،یا رفتن حال کنن) یکی دیگه از دوستامم باهام قطع رابطه

 

 کرد و مونده وحید و حسین و علی،وحید که تو روز ۲ بار بهم سر میزنه،علی دانشجوه

 

از اون خرخوناش اونم که هیچی... حسینم که تا نرم دنبالش خبری ازش نیست الان

 

وحید قراره بیاد خونمون زیاد حالم خوش نیست....به هر که مینگرم در شکایت است!

 

در حیرتم دنیا به کام کیست؟؟؟

 

به کام من که نیست حداقل این چند وقته.......................

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 5:15 PM توسط میلات|

سلام بچه ها من چند روز که ساعت خوابم خورده بهم آخه خواب ندارم همش تا صبح بیدارم به خاطر این ببخشید که یکم دیر شد دو شب که خونه داداش دوستم حسینم و حالم گرفته است همش فکر می کنم یکی دارهچون داغونم همش بیداریم و خواب نداریم وسایل گرمایشیم ندارن(بخاری و....)خیلی یخچالم تو برق نیست باید غذای آماده ببری که فوری باید بخوریش چون گاز ندارن خونه تازه سازه هیچی نداره زندان از اینجا خیلی بهتره به خداهمش باید پتو همراهت باشه هرجای که فکرشو بکنی باید پتو با خودت ببری من موندم که چرا اینجام به همین خاطر دیگه امروز اومدم در آغوش گرم خانواده کنار بخاری وااااای چه بهشتی این بخاری الانم با اجازتون می خواهم بخوابم خیـــــــــــــــــلی خوابــــــــــــــــــــم مــــــــــــــــــــیاد پس شـــــب بخیر.....!!!!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5:51 PM توسط میلات|

سلام دوستای خوبم امروز می خواهم به وبم برسم چون خیلی خاک گرفتش تمام وبمو دارم دستمال می کشم و خلاصه بهش میرسم چون این مدت من نبودم خیلی سوت و کور بوده وب درهمم رو تمیز کردم حالا نوبت خاطراتمه بعد از رسیدن به وبم که امشب تموم میشه از فردا شروع می کنم به خاطره نویسی پس فعلا

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 6:36 PM توسط میلات|

سلام دوست های خوبم الان که دارم این مطلب رو می نویسم خیلی ازاتاق خودم دورم دوس داشتم الان تو اتاق خودم بودم و هرچه قدر که دوس داشتم آپ می کردم ولی چه کنم که نمیشه من الان یه جای دور افتاده ام که باید۲الی۳ماه اینجا بمونم باور کنید دست خودم نیست ولی راهی جز این ندارم الان پیش داییم هستم و گیر کردم یه کار داره که باید پیشش بمونم حال عمومیم خوبه فقط یه۴کیلو لاغر شدم و از اینجا میگم که ببخشید که فرصت نشد که بیام به همه سر بزنم واقعا شرمنده از دوستاییم که نظر گذاشتن ممنونم مطمئن باشید اگه بیام اول به شما ها سرمیزم الان من دیگه باید برم خداحافظ نمیدونم تا کی............
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 1:54 PM توسط میلات|

همه جا عطرتو پیچیده ، تنها صدای تو را میشنوم ، جایت در کنارم خالیست
شاخه گلی را به جای تو میگذارم تا دیگر جایت خالی نباشد، تا دیگر تنها نباشم…
تمام احساساتم سهم تو است ، جای تو تا ابد ، تا همیشه در قلب من است
کاش برایت کم نباشم ، کاش برایت با ارزش باشم تا حسرتی در دلم نماند، تا با خیال راحت قلبم عاشقت بماند
قلبم تنها با تو زنده است ، تو گلی و نفس میدهی به باغچه دلم…
این تمام احساسات من است ، لیاقتت بیش از اینهاست ، این تمام دار و ندار من است….
در این کویر خشک و بی محبت یافتن گلی مثل تو معجزه بود
دیدن باوفایی مثل تو رویا بود، با تو بودن افسانه بود
حالا تو یک معجزه ای در قلب عاشق من ، تو زیباترین حادثه ای که تا ابد میمانی در قلب من…
کاش برایت همیشگی باشم ، همیشه همینگونه باشی و من تو را داشته باشم
تو را داشته باشم برای نفس کشیدن ، برای عشق ورزیدن ، برای ماندن
تو آمدی و دلم از غمها رها شد ، حالا احساساتم با تو زیبا شده ، عشق آمده و دلم غرق در امواج مهربانی هایت شده….
به تو پناه آورده ام ای چشمه زلال دلم ، به تو پناه آورده ام ای بود و نبودم ، مرا در میان خودت بگیر تا اسیر آغوشت شوم ، تا برای همیشه پشت میله های آن آغوش گرمت زندانی باشم…

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 5:28 PM توسط میلات|

سلام دوستای گلم....یه خبر بد احتمال داره من بزودی برم و ۳ماه پیدام نشه من خیلی بدم از کوچ اجباری میاد اونم ۳ماه تو رو خدا واسم دعا کنید که نرم اگه برم ۳ ماه دیگه وبم آپ نمیشه....

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 3:46 PM توسط میلات|

این پست رو تقدیم میکنم به یه نفر که خودشم میدونه خاطرش چقدر برام عزیزه

تحمل کردن قشنگه

اگه قرار باشه یه روزی به تو برسم

انتظار آسونه

اگر قرار باشه دوباره تو رو ببینم

زندگی شیرینه

اگه قرار باشه دستاتو تو دستام بگیرم

مشکلات حل میشه

اگه قرار باشه روزی به پات بمیرم

اشکهام به لبخند تبدیل میشه

اگه یه بار ببوسمت

و لبخندهام دوباره به اشک

فقط اگه ببینم خیال رفتن داری

اما بدون دوستت دارم

از پشت این همه فاصله

از پشت این همه حرف

دوستت دارم تا بی نهایت عشقم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 2:36 PM توسط میلات|

سلام همگی خوبید؟؟؟خوب خدار رو شکر.....ولی من که زیاد خوب نیستم آخه هنوز سرما خوردگیم خوب نشده هنوزم خونه ی علی اینام و دارم سوسیس می خورم امروز خیلی باحال و توپ واسم گذشت چونکه اول از این از ۱۲شب به بعد نزاشتن بخوابم تا خود صبح بیدار بودم چون تولد حسین بود birthday dudeاpartyاول ساعت یک شب بای چای شروع کردیم شیطونی های منم گل کرده بودن یکی باید منو می گرفت علی رفت دستشویی که من یه یه فکر شوم زد به سرم تا که رفت من و حسین و حسام شروع کردیم به آشغال ریختن تو چای علی حسین و من که هر دو سرما خوردیم هرچی تو بینی هام بود خالی کردیم تو چای علی بعد گذاشتیم تا خوب مواد اولیه بره پایین یه وجب روغن رو چایش بود بعد دیدم یه هو علی اومد گفت چه چای درست کردم من گفتم آره جیگرم حال اومد حالا مطمئنی که می خواهی بخوریش اونم گفت آره واسه چی منم گفتم هیچی عزیزم چای تو بخور اونم شروع کرد به خوردن ما رو دل زمین بودیم و حالمو بهم خورده می خورد رسید به نصفش من ریختمش گفت چیکار می کنی گفتم هیچی چای تازه دم برات بیارم واااای حالم بد شد الانم پشیمونم خلاصه بعد چای گرفتیم تا صبح رقصیدیم آهنگ های درخواستی می گفتن من پلی می کردم دیگه خسته شدیم شروع کردیم به خوردن کیک مثل مردم سومالی آخه هم ما تقصیری نداشتیم چون همش این چند روز سوسیس سوسیس سوسیس ....البته واسه حسین هیچ کادویی نخریدم که امروز قراره قافلگیرش کنیم....حدودا ساعت۵صبح بود سگ همسایه علی اینا شروع کرد به صدا های عجیب درآوردن نمیزاشت بخوابیم تصمیم گرفتیم ساکتش کنیم من چند دونه پفک که از دیشب مونده بود با خودم آوردم ریختیمشون دم در تا بیاد که یه هو یکی از همسایه ها در و باز کرد وااااااااای هر کی به یه طرف فرار می کرد چون همه یه شلوارک فقط پامون بود همسایه علی اینا که می خواست دخترشو ببره مدرسه پشیمون شد و رفت تو خونه ماهم بی خیال سگ شدیم و ده برو که رفتیم گرفتیم خوابیدیم اصلا نفهمیدیم سگی هست سگی نیست همه رو هم خوابیدیم بچه ها علی داره صدام میزنه مثل اینکه سوسیس رو آماده کرده باید برم فعلا.............
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 1:42 PM توسط میلات|

سلامSmileyامروز از شدت سرما خوردگی حتی نمی تونم حرف بزنم چون صدام گرفته و به همین خاطرم تصمیم گرفتم بنویسم این چند روزی که نبودم همش برام اتفاقات عجیب افتاده اول که یه سرما عجیب خوردم یه پا واسه خودش سرطانی،خیلی مریضی مزخرفی رفتم دکتر ۶تا آمپول واسم نوشته میگم یه نفر مریضه نه ۶ نفر میگه واست خوبه جانم رفتم تزریقاتی واسم زدشون چندتا چندتا مواد قاطی می کرد خلاصه زدمشون وای همین الانم جاش درد میکنه یه پا آبکشم کرد نازن(این کلمه برای زن های بکار میرود و همان معنی نامرد خودمان را میدهد) بعد اینکه از دیشب تا حالا گیر پارگینگ بودم واسه ماشینیه یه نفر....نمیشه اسمشو بیارم چون بفهمه کلمو می کنه بعد از هزار بدبختی(خلافی و...) بعدش رفتیم بیمارستان حال مصدوم رو بپرسیم طرف اومده میگه خوب خداروشکر چیزی نشده بعد میگم پاشو ببین مثل اینکه تمساح گازش گرفته میگه چیزی نیست فقط یکم پاش کبود شده گفتم هر چی تو بگی راهی جز تسلیم شدن نداشتم بعد اومدم پیش رفیقم علی گفت تنهام میای پیشم گفتم باشه رفتم میگم چی دارید شام بزنیم میگه۱۴کیلو سوسیس گرفتم واسه این چند روز بهش میگم میمریم میگه نه فقط یکم معدت تعجب میکنه همین منم ساعت۷برای اولین بار تو تاریخ بشریت بیدار شدم و فرار....بعد اومدم می بینم کسی خونه نیست باز مجبور شدم برگردم خونه علی اینا سوسیس بخورم وای مردم شبیه سوسیس شدم فعلا یک کیلوشم نخوردیم۱۳کیلو دیگه مونده امروزم زنگ زدم حسام و حسینم بیان شاید زودتر تموم بشه میگم بزار برم عذا بگیرم میگه اینکار بکنی دیگه باهات حرف نمیزنم حالا موندم سوسیس بشم یا فرار کنم بازم آپ میکنم ولی فعلا باید برم پیش بچه ها سوسیس بزنم و یکم بخوابم چون زود بیدار شدم پس فعلا........
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 4:22 PM توسط میلات|


آخرين مطالب
» یلدا
» .........
» خاطره 3
» توضیحات
» عمومی
» عشق
» خطر
» دوست دارم
» خاطره 2
» خاطره 1

Design By : RoozGozar.com